دارم به عقب برمیگردم.
یک حس بیگانه ای دارم.من خود،حس بیگانه هستم.من وجود ندارم.آدم نیستم.انرژی ام.حسی در گذر.دارم خواب می بینم که آدم هستم.به قطار آدم هایی نگاه می کنم که دارند از رو به رو می آیند.یکی یکی،سرازیر می شوند.دلم می خواهد در زندگی بعدی ام آن دختر 15 ساله ریز نقش باشم.شانه هایم سنگینی می کنند.شانه ی سمت چپ ام بیشتر.در خیابان های نیوساوجلباغ قدم می زنم.نمی شود گفت قدم،بیشتر به عبوری با عجله شباهت دارد.در خیابان ها مراسم باستانی را اجرا می کنند.شهر شلوغ است.به این فکر می کنم که اگر به زندگی ام پایان بدهم چه می شود؟ این همه آدم برای چه چیزی زندگی می کنند؟ چه چیزی عوض شده؟ آیا ما چیزی را گم کرده ایم و در چندین نسل فراموشش کرده ایم؟ نکند من انرژی در گذرم؟
برچسب: یکتا ناصر,یک,یک مووی,یکشنبه غم انگیز,یکی بود یکی نبود,یک پزشک,یک خانواده محترم,یکم یکم ساسی,یک حبه قند,یک قرون,
نویسنده: مهدی بختیاری
تاريخ: سه
شنبه
20 مهر
1395 ساعت: 0:09